سرما

دستهای سرد مرا،

دستکش پشمی هم گرم نمی کند!

شاید اما جیبهای وسیع تو ……

تزویر…

این روزها،

به دور دلم، پیله ایی شیشه ایی کشیده ام، مزین به شمع های رنگی و نورانی

که مباد، کسی ره به حال خراب درونش ببرد ….

طلوع

دلم یک طلوع گرم و روشن و آبی می خواهد

بعد از این همه غروب پیاپی ابری و شبهایی یلدایی!